2012/05/25
با بعضی آدمها فقط باید شب زنده داری کرد و تا میشه بیدار موند اما با بعضی آدمها باید خوابید !
..
2012/05/23
تا پیش از امروز خودت هم نمی دانستی که اگر دستانت را بگیرم نمی توانی حرف بزنی .
انگار کلماتت در دستانت هستند . یک دستت را که گرفتم آن دیگری به رقص درآمد . آن دیگری را گرفتم دست اول از دستم رهید . دو دستت فقط آنی در دستانم ماندند و بعد ساکت شدی !
انگار من آمده ام چیزهایی از خودت را به تو نشان بدهم که نمی دانی و تو چراغ های خاموش اتاق های تودرتوی جانم را یک به یک روشن می کنی و اینکه من چه اندازه شادم از بودنت را خودت هم نمی توانی بدانی، آرام جانِ من .
..

2012/05/21
از آن بعدازظهرهای سیر از عالم و آدم  و تشنه گوشه گرم و کم نور و پرتقالی !
..   
2012/05/14
گاهی اوقات یک نور، یک بو، یک کلمه، یک صدا، یک نگاه، یک شب، یک لبخند، یک اشک، یک بوسه، یک تصویر آنچنان در جان آدمیزاد فرو می رود که انگار از آن به بعد جانتان به هم بسته ست .
یعنی می شود چیزی از وجودت . می شود چیزی از جانت . 
می خواهم بگویم دیگر بعد از آن تو کسی هستی که یکی از سوراخ های جانت با آن نگاه، بو، کلمه یا بوسه پر شده است حتی اگر فراموشش کنی .
فراموشش می کنی شاید اما درجایی، در لحظه ای که اصلا فکرش را نمی کنی و انتظارش را نداری چیزی شبیه آن نگاه ، شب، اشک یا نور ناگهان می آید و می بینی که داری پرپر میزنی و جانت به لب می آید تا بفهمی چه شد که اینطور شد . چه شد که قلبت از سینه دارد بیرون میزند و انگار تمام ذرات وجودت دارند آن عنصر آشنا را تمنا می کنند .
بعد دیوانه می شوی .
بعد گریه می کنی .
بعد دلتنگ می شوی .
بعد احساس می کنی باید بروی و آینه جانت را گردگیری کنی .
بعد،
بعد،
بعد،
ناگهان آرام می شوی .
ساکت می شوی .
مچاله می شوی .
چاره ای نیست .
بیشتر اوقات برای تکرار یکی از آن چیزها باید تمام عمرت صبر کنی !
..
 
2012/05/11
من از آن دسته آدمهایی هستم که دانشگاه هنر را به دانشگاه تهران ترجیح می دهم ،
دوربین نیکون را به کانن و بی ام دبلیو را به بنز .
..
2012/04/19
تازه فهمیده ام که وقتی به تو فکر می کنم نمی توانم به روبرو نگاه کنم .
سرم را برمیگردانم به سمت پنجره و به دور دستها نگاه می کنم .
عجیب نیست ؟
..
2012/04/17
من اگر صاحب یک رستوران بودم حتما حتما حتما برای گارسون هایم کلاس مبانی اولیه عکاسی می گذاشتم .
..
2012/04/16
چه بنویسم که وقتی می آیی اینجا لبخندی بزنی ؟
خیالم دارد از خواب زمستانی بیدار می شود .
از خیالاتم خواهم نوشت .
..
2012/04/06

پایان شب سیه سپید است ؟
..
2012/03/22
گندم زار طلایی بود .
یاد تو در خاطرم درخشید .
مردی کنار جاده ایستاده بود .
، به گندم زار
خیال من
و یاد تو
می شاشید !
..

نوروز نود و یک
پاریس

2012/03/20
دوستان من آدم های سبکی هستند .
از آن دسته آدمهای سبکی که با من همه جا می آیند .
بچه ها خوش بگذرانید آخرین ساعات زمستان را در پاریس .
فردا می خواهیم طلوع اولین خورشید بهار را تماشا کنیم
..

2012/03/18
کمی اوضاع خنده دار است .
اینجا دبی ساعت نه شب است . من پشت میزم در اتاقم نشسته ام و به قرار صبحانه فردایم در کافه ای حوالی میدان مادلن پاریس فکر می کنم .
فردا صبح ساعت هشت و نیم آنجا خواهم بود .
اینجا زمین است و همه چیز در آن ممکن است .
..

2012/03/14
خب نمی دانم بعد از چند سال چهارشنبه سوری مان آتش داشت .
فرقی هم برایم نداشت البته . واقعا فرقی نداشت .
نه زردی مان با این آتش ها می رود و نه دلمان با این بهار ها و نوروزهای آبکی خوش می شود .
ای کاش که خوش می شد .
..



2012/03/13
کس را بر اندرون حکمی نیست .
اندیشه ها مرغان هوایی اند .
..
فیه مافیه
2012/02/12
هر بار فکر می کنم این اتفاق در خواب افتاد که تو آمدی و با هم رفتیم در گوشه ای که من خیلی دوستش دارم با هم نوشیدیم و بعد تو روی آن تیر چوبی اسم مرا با کلیدت کندی و گفتی این باشد یادگاری امروز و بعد رفتی .
هر بار با ترس و لرز می روم سراغ تیرک چوبی و با خودم می گویم این بار دیگر اسمم را نمی بینم چون آن فقط یک خواب بوده و دستخط تو را می بینم و تنم می لرزد از این خوشی کوچک .
تو خاطره ساز بی نظیری هستی و من خاطره بازی بی همتا !
..
2012/02/08
بعضی چیزها را نمی شود گفت .
حتی نمی شود نوشت .
فقط باید حملشان کرد .
سنگین اند و طاقت فرسا .
..

2012/01/15
راستش دیگر درست نمی دانم که چند سال و ماه است که خورشید آرزوی منی فقط تا می توانی گرمتر بتاب لطفا !
..
2012/01/11
از اینکه روی تختخواب دو نفره بزرگ بدون نظم می خوابیدند خیلی خوشش می آمد . هیچوقت مهم نبود که جای کدامشان کجاست . اهمیتی نداشت که سرهایشان را این طرف تخت بگذارند یا آن طرف . گاهی حتی به قطر تخت می خوابیدند . یک جور احساس رهایی خوبی بود . همان لحظه تصمیم می گرفتند چه جوری بخوابند .
بالای سر تخت ، روی زمین ، روی عسلی های کنار تخت پر از کتاب و چیزهای بی ربط و با ربط بود . کاغذ و مداد ، قرص های خواب آور ، شمع ، سیگار (از این سیگارهایی که فیتیله اش طعم شیرینی دارد ) ، یک زیر سیگاری پر ، مجله شهروند امروز ، یک جام خالی شراب ، یک لب تاپ که معلوم نبود از کی به خواب زمستانی رفته بود .
زن در نور کم ماه که از پشت پرده های نارنجی می تابید دستش را بی هدف بالای سرش برد و اولین کتابی که با دستش برخورد کرد را برداشت . کتاب نازکی بود .
گفت : این مال من !
مرد گفت : چی هست ؟
زن گفت : نمی دانم .
مرد گفت : خب . مال تو و لبخند زد .
..............
همه این چیزها چند سال بعد با دیدن دستخط مرد روی جلد همان کتاب به خاطر زن آمد . کتاب طوری روی میز قرار گرفته بود و نور جوری به آن تابیده بود که کلمات فرو رفته روی جلد را میشد دید . انگار مرد یک بار از این کتاب به عنوان زیردستی استفاده کرده بوده . کاغذی را روی این کتاب گذاشته و برای کسی چیزی نوشته بوده . شاید برای همان زن چیزی نوشته بوده . قلم را آنقدر فشار داده که رد کلمات درهم رفته روی جلد براق کتاب ماندگار شده اند .
.
.

دل زن می ریزد .
دل زن تنگ می شود .
زن جلد کتاب را می بوسد .
..


2012/01/05
اینطور شده که اگر حس خوبی داشته باشم اینجا برایت بگذارم در این صفحه تا شاید بیایی و نگاهی به آن بیاندازی و شاید حس خوب آن لحظه ام کمی به تو منتقل شود .
امشب حالم خوب بود .
ماه هم بود .
اشک روان و دل هم به شدت تنگ .
همین !
..


2011/12/22
کاش می شد امروز را با چشمان بسته زندگی کنم و در فضای خواب شب قبل بمانم !
..
2011/12/18
این فقط یک واقعیت است که من بعضی چیزها را فراموش کرده ام .
خوب است ، بد است ، غم انگیز است ، طبیعی ست یا هر چیز دیگر اصلا برایم اهمیتی ندارد . فقط می دانم که این اتفاق افتاده است .
من فراموش کرده ام چطور از تنهایی ام لذت ببرم .
من فراموش کرده ام پیش تر از این بیست ماه که گذشت چطور زندگی می کرده ام .
خیلی وقت ها دلم به شدت برای خودِ گذشته‌ام تنگ می شود . برای تنهایی های پر از سکوت و موسیقی‌ام تنگ می شود .
آرزوی یک ساعت تنها بودن را دارم اما به محض اینکه این فرصت پیش می‌آید دیگر نمی خواهمش .
دلم می خواهد بخوابم اما فرصت خوابیدن که فراهم می شود دیگر خواب را نمی خواهم .
تنها که می شوم دوست دارم زود آن موجود هشتاد و چهار سانتیمتری کنارم باشد و تا می تواند برایم وراجی کند و من هر لحظه در عجب باشم از این همه صبر و تحمل و بردباری خودم و خب این خیلی لذتبخش است .
بچه داشتن واقعا تجربه منحصر به فردی ست . از خوب یا بدش حرف نمی زنم که اگر نظر مرا بخواهید من می گویم داشتنش بهتر از نداشتنش است اما حقیقتا سخت است .
سخت تر می شود وقتی مثل من و امثال من تلاش کنی بچه را به مجموعه ای که پیش از بچه داشتن بوده‌ای اضافه کنی .
سخت است .
سخت ترین است .
شیرین است .
و دیدن جوانه‌ای که می بالد دلپذیر است .
من فقط به استراحت احتیاج دارم .
اما مطمئن نیستم وقتی شرایط استراحت فراهم شود بتوانم استراحت کنم .
و خب،
این خیلی بد است !
..
..



2011/12/10
دلم می خواست می توانستم حدس بزنم آسمان را از کدام نقطه کره خاکی نگاه می کنی و در دلم امید داشتم آسمان جایی که هستی ابری نباشد که اگر ابری نباشد و اگر ماهِ امشب را ببینی حتما تو هم هزاران صفت زیبا برای ماه امشب در ذهنت خواهی ساخت و اگر جایی برای نوشتن داشتی حتما امشب چیزی در این مورد می نوشتی و مخاطب آن نوشته من بودم !
..
2011/11/27
از قدرت اعجاب انگیز یک تکه کاغذ مچاله شده که روی آن چند کلمه بی ربط نوشته شده و ته یک کشو از مدتهای پیش خاک میخورده و تصادفا یک روز پیدایش می کنید غافل نشوید .
..
2011/11/24
از چیزهایی که به درستی در مورد خودم می دانم یکی اینکه مدتهای زیادی ست از چیزی متعجب نمی شوم
و خب ،
این خیلی خوب نیست !
..
2011/11/09
یک صبح برفی در تهران بیدار شدم ،
ظهرش هوای بهاری شهرمان را هزاران کیلومتر دورتر نفس کشیدم و با خودم فکر کردم حقیقت همیشه همینطور پایمال می شود . پاییز چه شد پس ؟
..


2011/11/01
هفت میلیارد نفر جمعیت این کره خاکی !
در خبرها می گویند .
نشان می دهند .
هشدار می دهند .
من اما به همان یک نفر فکر می کنم که برای من بی عدد است .
بی نهایت است !
..
2011/10/13
ماه تمام ،
ما ناتمام !
..
2011/10/10
برق چشمان پسر را تاب نداشتم .
چه بود در نگاهش ؟
شاید همان چیزی بود که من مدتهاست دنبالش می گردم و نمی توانم در خودم ایجادش کنم .
شادی ، سپاس ، ناباوری ، مهر ، غیر منتظره ها . نمی دانم !
برای لحظه ای به خود غره شدم که من باعث شادی اش شدم و غرق لذت شده بودم که ناگهان دچار تهوع شدم.
من انتظار بازگشت دارم ! به خاطر کار خوب انتظار پاداش دارم . حتی داشتم با خودم حساب و کتاب می کردم که من اینکار را انجام دادم در عوض آن نیروی برتر که اسمش هر کوفتی هست باشد باید برای من این کار را انجام دهد چون من در شرایطی که برای خودم هم دشوار بود به کس دیگری کمک کردم و گذشت کردم و...
همه اینها در یک ثانیه اتفاق افتاد و حالا من زار زار گریه می کنم و از خودم بیزارم و از هر آنچه که باعث به وجود آمدن این حسهای متناقض در من می شود که خنده و گریه ام هیچ کدام لطفی ندارند .
حالا باید یک کار بد انجام دهم که دلم خنک شود .
من از خودم بیزارم .
از خودم بیزارم .
بیزار !
امیدوارم امشب خواب لبخند پسر را ببینم تا شاید این بار بتوانم بدون حساب و کتاب لحظه ای فقط شاد شوم از شادی اش !
..
2011/10/05
دوستان جوانی پدرم حالا خیلی هایشان دوستان من هستند . یعنی مردانی هستند که مرا در خیلی کودکی یا حتی هنگام تولد دیده اند و شاهد بزرگ شدنم بوده اند .
سال ها بینمان فاصله بوده اما تاثیراتشان را از راه دور و غیر مستقیم در زندگی من داشته اند .
حالا گاهی یکدیگر را میبینیم . در فیس بوک برای هم پیغام می گذاریم . ما خودمان با هم دوست هستیم . آنها دوستان خود من هستند نه دوستان پدرم .
به آینده ای فکر می کنم که دوستان این روزگار ما دوستان باران هستند . همان هایی که باران کودکی اش را با آنها می گذراند و حتی آنها را بیشتر از پدربزرگ ها و مادر بزرگ هایش می بیند .
خانواده برای باران یعنی چی ؟
در خاطرات کودکی اش هم خون ها هیچ نقشی ندارند و خب من نمی دانم که این خوب است یا بد !
..